نوشته‌ها

روایتی متفاوت از سخنرانی حجت الاسلام پناهیان در جمع فعالان فرهنگی اهواز

چند روز پیش بود که خبر سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین پناهیان در جمع فعالان فرهنگی شهر اهواز، را در سایت منشتر کردیم (لینک خبر اصلی) ، اما بد نیست که گزارش این سخنرانی را به روایتی دیگر مطالعه نمایید.

 

یکی از برنامه های جانبی، در این دیدار پیش سخنرانی چند نفر قبل از سخنرانی حجت الاسلام پناهیان بود . آقای اسماعیل معنوی که یکی از این افراد بود ، حاشیه ای زیبا از نحوه تنظیم متن سخنرانی خود و اتفاقات بعد از آن را با متنی زیبا بیان کرده است .

 

روایت متفاوت این برنامه از نگاه آقای معنوی

مدتیست کمتر موبایلم را جواب میدهم. موبایل باید در اختیار من باشد نه اینکه من عبدالموبایل!

درینگ درینگ درینگ…
-سلام ایمان عزیز
-سلام اسماعیل
-جانم
-فردا جلسه فعالان فرهنگی اهوازه با استاد پناهیان، چند نفر قراره ابتدای جلسه صحبت کنن، گفتیم یکیشم تو باشی برای تنوع
-برای تنوع؟!!

خب اصل قضیه خیلی خوب و مبارک بود، جمع شدن بچه های “فرهنگی کار” دور همدیگه به هر بهانه ای که باشد مبارک است چه رسد به اینکه استادشیرین سخنی چون حاج اقای پناهیان هم حضور داشته باشد.

چند وقتی بود روی موضوع “محبت بین نیروهای انقلابی” فکر می کردم و قرار بود تبدیل به یک مطلب پخته بشه برای ارائه و الان دقیقا در مرحله آبکش بود! همونطوری مطلب رو از روی اجاق برداشتم و شروع کردم کم و زیاد کردن…

با یکی از دوستان که البته حقشه بهش بگم استاد هم مشورت کردم. چند نکته خیلی زیبا بهم گفت که یادداشت برداری کردم.

شب در حالیکه محمدحسن با سرعت ششصد کیلومتر توی خونه می دوید و توپ های با اندازه های مختلفش رو به سمت من پرت می کرد به صحبت های فردایم فکر می کردم! با این تمرکز برای دبستانی ها نمی شد صحبت کرد چه رسد به مسئولان مجموعه های فرهنگی اهواز آنهم در حضور استاد پناهیان!

قرارشد خودم را به خواب بزنم تا محمدحسن هم بخوابد و بعد من بیدار بمانم و از سکوت شب استفاده کنم، البته در دلم دلهره داشتم که نکند یهو واقعا بخواب برم تا صبح! (قبلا سابقه داشته)

خلاصه اینکه شب بعد از اینکه چند متن کوتاه در کانالم گذاشتم، دست به کار که نه، بلکه دست به قلم شدم. گفتنی ها زیاد بود اما سعی کردم چند نکته مهم و اساسی را اماده کنم.

صبح به محل برگزاری جلسه رفتم. درب ورودی هفت هشت نفر از دوستان رو دیدم که هر کدوم دو سه تا ماچ از ما گرفتند و بعد اونی که درب سالن نشسته بود و اسامی رو یادداشت می کرد ازم پرسید “اقای معنوی، شما فامیلتون چیه”؟

شیرکاکائو و کیک هم روی میز گذاشته بودن. بر نداشتم! با این پیراهن رنگ روشن و کت قهوه ای اصلا نمیشد ریسک کرد!

گفته بودند که بیش از صد نفر دعوت هستن. توی سالن نهایتا بیست نفر حضور داشتن، با خودم گفتم اگه این جبهه فرهنگی انقلابه که وای به حال انقلاب…! اما اندک اندک جمع مستان می رسیدند و بعد از یک ربع تقریبا سالن پر شد.

قاری شروع به قرائت زیبایش کرد. توجه عکاس ها به درب سالن جلب شد، حضرت استاد پناهیان که قلبا او را “حضرت استاد” می دانم آمدند، با همان لبخند و متانت همیشگی …

پناهیان امروز در جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی حکم حاج احمد متوسلیان لشگر 27 را دارد. با همان درجه تاثیرگزاری… اما آرزوی اسارتش را بر دل منورالفکرها و گوساله های تسبیح به دست سامری زمان خواهیم گذاشت!

با خودم مطالب صحبتم را مرور کردم. میزبان مکان جلسه که خودش فرهنگی کار پر حرارتی هم هست پشت تریبون رفت و خیرمقدم گفت.

مجری برای برای دعوت از پیش سخنرانان میکروفونش را بدست گرفت، دوست داشتم نفر آخر باشم تا صحبت هایم بیشتر در ذهن استاد پناهیان بماند و در سخنرانی اش به آنها بپردازد اما با غیبت سخنرانان اول و دوم اوضاع متحول شد…

آقای مهندس اسماعیل معنوی بفرمایید پشت تریبون…

خدا لعنتش نکنه اونرو که به اینا گفته من مهندسم. آخه من که دوم دبیرستان علی رغم اینکه در رشته ریاضی شاگرد ممتاز بودم اما بخاطر علاقه به دنیای ادبیات و هنر و علوم عقلی تغییر رشته دادم چه علاقه ای می تونم به “مهندس” خطاب شدن داشته باشم؟!

شروع کردم. حضرت استاد تقریبا روبروی من در ردیف جلو نشسته بود و حدود 3متر فاصله بین مان بود. دقیق گوش می کرد. به چشم هایم نگاه می کرد و گاهی سر تکان می داد… این توجه زیادی واقعا کار را برای ادامه صحبت سخت می کرد!

 

طلیعه بحث را با افضل الاعمال انتظارالفرج شروع کردم. از فرماندهی گفتم که قرار است نبرد نهایی را راهبری کند. از لشگری گفتم که باید منسجم شوند و جبهه شوند! از سربازانی که شبیه به همدیگر نیستند اما هم جهت و در یک راستا تحت فرمان فرمانده باید باشند.. از کیمیای “محبت” که هم افزایی نیروهای انقلاب را چندبرابر می کند و حکم غضروف بین استخوان های خشک و دارای “اختلاف سلیقه” را دارد… از بی برنامگی گفتم و اینکه اگر برنامه هم داشته باشیم ارزیابی نداریم، اگر ارزیابی داشته باشیم ارزیابی از خروجی ها نداریم، اگر ارزیابی از خروجی ها داشته باشیم قطعا ارزیابی “تاثیرگزاری” نداریم…

“ما خیلی ضمخت هستیم” بحثم در مورد لزوم بهره گیری از هنر رو با این جمله آغاز کردم. از لزوم گسترش دایره مخاطبین به “غیرمذهبی ها” گفتم که سر تکان دادن استاد پناهیان را در پی داشت.  و گفتم و گفتم تا کاغذ بدستم دادند “وقت شما تمام شده” لبخند زدم و گفتم “نیمی از وقت نفر بعد را به من داده اند” که فک کنم مسئول برنامه سکته اول و دوم را یکجا زد!

حاج اقای مددی و مهندس فلسفی، نفرات دوم و سوم هم پشت تریبون رفتند که به مراتب صحبت های بهتر و پرمغزتری از من داشتند.

نوبت به اصل جلسه و سخنرانی استادپناهیان رسید. مشتاق بودیم.

ستون وسط سالن جلوی دیدم را گرفته بود. جابه جا شدم تا استاد را بهتر ببینم. کلا این ستون ها و استوانه های ساختگی انقلاب هم گاهی جلوی چشم مان را می گیرند و نمی گذارند چهره حقیقت را ببینیم، بگذریم.

آرام شروع کرد اما معلوم بود توپخانه اش روشن است!

از اهواز گفت و اینکه من از بیرون به شما نگاه میکنم، نقاط قوتتان را می بینم و ضعف هایتان را…

در ادامه مثالها و جملاتی گفت که حضار لبخند زدند، با حرف های پناهیان هیچ وقت نباید خندید، چون یهو آخر بحث می بینی که اشکت در اومده از ناراحتی و گاهی هم از خجالت و اینکه می بینی به خودت خندیدیه و خودت مصداق اون مثالی! وصف نشدیه باید درکش کنی!

از استعدادهای بالا در اهواز گفت… از لزوم راه اندازی تشکیلات گفت و از روحیه فوق العاده تشکیلات ساز ایت الله جزایری… نقدهای متعددی به حوزویان وارد کرد؛ که اگر نبود “پناهیان” بودنش احتمالا حالا اینجا نبود!

از لزوم گسترش دایره مخاطبین، گسترش ادبیات، گسترش شیوه های کار، گسترش منطقه جغرافیایی عملیات و گسترش حجم کار گفت…
همه را تگان داد آنجایی که گفت: من انتظار داشتم الان شما بیایید و گزارش کارهایتان برای یمن و مصر و بحرین و عراق و سوریه را بدهید!

و تیر خلاص را به من آن زمان زد که فرمود: اگر شما برای کار فرهنگی در بحرین و یمن و عراق و… در اهواز اتاق فکر تشکیل ندهید، هیچ کجای دیگر تشکیل نخواهد شد…!

برای من که عاشق کارهای بزرگم این شاه بیت سخن های حکمت آموز رییس حوزه علمیه دارلحکمه بود!

جلسه تمام شد. با قلبی آرام و ضمیری امیدوار و البته مخی داغ سالن را ترک کردم و مسافت طولانی تا منزل را پیاده و در چهل دقیقه طی کردم… رسیدم منزل. یه چیزی محکم به طرف صورتم پرت شد! محمدحسن بود، با همان توپ های بنفش و زرد…

منبع : پایگاه اطلاع رسانی روضه نیوز